۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

واقعن دین افیون توده هاست؟!

من همین امروز آدمی رو دیدم که بیشتر از 12 ساعته که هیچی نخورده. وقتی میگم هیچی ،یعنی واقعن هیچی!حتی یه لقمه نون بربری...!دیدمش که ضعیفو بی حال شده از زور فقر...
 بعد همین آدم تو کمدش، تو فاصله ی دومتری از رختخوابش یه آلبوم پر از پولای نوی مهر خورده و متبرک شده داره .پولایی که از سیدها عیدی گرفته وفک میکنه نگه داشتنشون باعث برکت ماله نداشتش میشه میشه...

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

نامرد...
نامرد ...


نامــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد ...

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه






می گم تو "ماریا تی وی" میز و آباژورم مؤنثن و جزو ناموس حساب میشن که هیچ جاشون معلوم نی ؟... یا چی؟!!

*یعنی این دکور تو حلقم ...دست تی وی ملی ما رو از پشت بستن.

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

جنس تفکیک شده

آغا به خدا ما خجالت میکشیم تو علامه درس  میخونیم . والا اینا دروغه ، افترا ست، تهمته به خدا .کودوم پیشرفت علمی؟! اصن ما هر وخت کنفرانس میدادیم دخترای اکیپ خودمون از همه بیشتر مسخره مون میکردن. بعد یه آقاهه بود خدا پدرشو بیامرزه هر کی می رفت بالا اون قشششششنگ بهش توجه می کرد و سرشو تکون میداد ... چیزایی که خودمون میگفتیمو نمی فمیدیم اون بنده خدا می فمید. الانم ارشد قبول شد ورفت... من نمی دونم این ترم آخری کی میخواد بهمون روحیه بده  که چرت نمی گیم...؟!!
اصن ما جنسمون کجا بود که شوما بخوای تفکیک کنی؟!!! اینا رو باید با دزه بین تو یونی پیدا کنی .عین مو تو ظرف شیر...
الان این کار یعنی بخوای مو رو از شیر تفکیک کنی و  هر کودومو تو یه طرف جداگانه عین هم بذاری. شوما که معلمی بگوجناب! اصن میشه؟؟!!! باور کن می خندن بهمون ...

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

"تفاوت فرهنگی"

دیشب موقع پخش زنده بازیای المپیک بهش sms زدم : اینجا شده دیوونه خونه . هر دودیقه یه بار محله میره رو هوا. اعصابمو به هم ریختن. بس که جیغ و سوت شنیدم گوشم زنگ میزنه!! برا شما خبری نی؟
جواب میده: محله تون چه با کلاسه. ماله ما صدای دعا میاد و یا علی و...

* هر دو تو تهرانیم ....اما چقد دوریم از هم...
**حالا مگه دعا صدا داره؟!!
فردای روز عمل دوتا دانشجوی پرستاری اومدن اتاقم برا ویزیت. بعض خودمون نباشه شوتکِ شوتک بودن هر دوشون!!
-این همونه که مامانش پشت در اتاق عمل گریه می کرد؟
-اره...خواهرشو ندیدی داشت خودشو می کشت!!
-باباشو بگو اصلن تو بخش نموند تمام مدت تو حیاط....
بعد انگار تازه نگاهشون می افته به من که مستقیم زل زدم بهشون. به رو خودشون نمیارن و میان پشتم.(چون کمرمو عمل کرده بودم به پهلو خوابیده بودم.)بعدم یکی شون همچین کوبنده توضیح داد: " میخوایم پانسمانتو عوض کنیم" من فک کردم میخواد مراحل جراحی قلب بازو توضیح بده....
-باید با بتادین بشوریم یا خشکِ؟
- نمیدونم...
همون قبلیه دوباره رفت پشت تریبون :"آخرین بار کی پانسمانتو عوض کرد؟"
-خود دکتر.
-بتادینم زد؟
-نمی دونم .اون قسمت کمرم بی حسه اگرم زده من احساس نکردم.
بد بختا انگار با یه معادله چند مجهولی روبه رو شدن .همونطور پشتم وایساده بودن.
-حالا چی کار کنیم؟
-خیلی ضایع ست اگه از **** بپرسیم ...
- ولش کن بتادین بزن ......سم که نیست!....ضد عفونی میشه دیگه.
بعد این آخریا رو مثلن داشتن درگوشی میگفتن ...

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

درخواست کارآموزی دادم. اونم به کی ؟ آزاده. کسی که احساس می کنم متنفره از تلفیق کارو دوستی! خب البته منم دوستش نیستم. من فقط و فقط یه مخاطب خاموشم که خوابش هر چی که باشه بازم باعث روشن شدن من نمیشه.
با تقریب 99درصد میدونم جوابش منفیه. اما میخواستم هیچ روزنه ی امیدِ امتحان نکرده ای نباشه که در آینده آزارم بده.هر چند که انقدر از نه شنیدن میترسم که از صب هنو مسنجرموباز نکردم....
جاهای قبلی هیچ کدوم احساس مثمر ثمر(مسمر ثمر؟)بودن بهم نداد و حالا می خوام آخرین تلاش هامو برای کار کردن تو یه جای درست درمون بکنم و اگه نشد کلن بی خیال بشم و برم دنبال همون مشاغل مرحمتی دوست و آشنا.
دل کندن از این لعنتی  سخته اما گاهی قبول شکست هم برای خودش یه نوع پیروزیه!!فکر میکنم 23سالگی سنیه که دیگه باید دست از آرمانی فکر کردن بردارم وتو تصمیم گیری هام مجالی هم به عقل بدم.

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

چهار سال درس خوندن ما (من نه!دومین گروه هم دوره ای هام)واقعن تموم شد. البته برای من نهضت همچنان ادامه دارد و به کوری چشم دشمنان جامعۀ علمی من هنوز ترم یازدهم رو هم پیش رو دارم!! 
 این ترم اصلن هیچ کدوم از بچه ها رو ندیدم. تمام وقتم در راه بیمارستان های خصوصی و دولتی هدر رفت و تمام دیدار ما خلاصه شد به همون زمان های کوتاه قبل از امتحان و بعدش هم...
روز آخر واقعن حس پدربزرگایی رو داشتم که بعد از مرگ نوه نتیجه هاشون هنوزم زنده ن. بچه ها یکی یکی میومدن و برا آخرین خداحافظی آغوش باز میکردن و من باید با یه حسرت بزرگ اعتراف میکردم هنوزم باید این خراب شده ی دوست نداشتنیِ پر از خاطره رو تحمل کنم.
تنها موندن حس عجیبیه...





۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

هیچ وقت تاثیر محیط و شرایطو روعکس العمل آدما اینقدر واقعی و ملموس درک نکرده بودم . نمی دونم بهت گفتم منو بچه ها رو 25 بهمن دستگیر کردن یا نه؟! خب موضوعِ جالب ،دستگیری ما نیست ، موضوع اینه که اون موقع هم من همین طوری بودم. همین بیماری مرموز،همین ضعف عضلانی و همین راه رفتن با هزار سلامو صلوات. راستش اصلن نمیدونم  منی که الان برای چهار قدم راه رفتن باید به کسی یا جایی تکیه کنم چه طور اون روز تا یک ساعت بعد از نیمه شب سر پا بودم؟!
بچه ها خیلی زود تر از من آزاد شدن . من موندمو یه عالم پله. زیرزمین، طبقه اول، بازداشتگاه و بلعکس! پر کردن چندین فرم و عکس و بحث و ...همه ام سرِپا! آخرشم بازگشت غرور آفرین به خیابان وآغوش خانواده.بیشتر از هفت ساعت!اما هنوزم توان داشتم. کلافه و خشمگین بودم و روحم داغون بود اما هیجان این تجربه نمیداشت به مشکل جسمانی م اصلن فکر کنم . هنوزم هر کس میشنوه باورش نمیشه من از اون همه پله تنهایی گذشتم. تمام راه اتاق اون مامور بد اخلاق تا جلوی در خروج و حتی تا تو ماشینو خودم اومدم .اما حالا  انگار واقعن یه خاطره ی دوره. آخه این روزا کاملن تحت کنترل مامانم . نمیذاره حتی یه چای برا خودم بریزم، چرا ؟ چون یه بار خودمو سوزوندم ! باانواع کاردو چنگال که اصلن اجاه ی حرکت ندارم، به قول داداش کوچیکه : تردد ممنوع! تو حمام هزار دفعه در میزنن : سالمی؟ مشکلی نداری و...
این محبتای بی جا واقعن کلافه م کرده. همش فکر میکنم اگه شرایط جور دیگه ای بود، اگه مامان انقدر دلسوزی نمیکرد، اگه بابا به خاطر راحتی من دکور خونه رو تغییر نمیداد، اگه داداش کوچیکه همه کاراشو ام پی3 نمیکرد تا بیشتر در خدمت(!!) من باشه (و هزار تا اگۀ دیگه که هر کدوم باعث بوجود اومدن شرایط دیگه ای میشد) الان من چه جوری بودم؟

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

 در رو که باز می کنم  انگار برگشتم به 16 -17سال پیش. جلو در می ایستم و تصاویر خودشون حرکت میکنند.  هنوزم جلو درم اما الان پنج  شش سالمه.  یه خونۀ بزرگ .یه اتاق بیست متری . یه دست مبل چوب و پارچه ی چارخونه. یه پیر زن با ناخونای بلند و لاک قرمز. تو دستش یه نخ سیگاره که دیگه به فیلتر رسیده وموهاشم بلوندِ کوتاهه. تو همون عالم بچگی دارم مادر بزرگ تو رو با مامان مقایسه میکنم. مامان ناخوناش هیچ وقت از یه حدی بلند تر نمیشه .لاک نمی زنه و موهاش همیشه بلنده ....
اون روز برای اولین بار اومده بودم تو خونه دنبالت که مثل همیشه بریم سراغ  درخت شاتوت مشترک بین دوخونه، بعدشم استخری که آفتاب آبشو گرمِ گرم کرده بود.
امروز اما نمیدونم چرا اینجام . نمی دونم اسمش تقدیره یا سرنوشت یا هرچی. هنوزم جلو درم . 23 سالمه و این خونه ام خالیهِ خالیه. زنگ دیوارا به خاکستری میزنه . بابا میگه ساکن قبلی یه معتاد بوده که حتی به کلید پریز های اینجا هم رحم نکرده. رنگای تبله کرده ی رو دیوار نشون میده از وختی شما رفتین تا حالا همون یه دست رنگ  رو خورده و بس!!
اتاقا خالیه واز شیشه های شکستۀ پنجره ها باد سردی میاد. بابا میگه "اینجا خونۀ آیدا ایناس . یادته که؟" راستش قیافیۀ خودتو اصلن یادم نیست. فقط میدونم اون وختا چند سالی از من بزرگتر بودی و تنها بچه ی این حوالی بودی و قرار بود تا آینده ای نزدیک بری امریکا پیش مادرت.
اما انگارتصویر مادر بزرگت  همون موقع ها یه جایی گوشه ی ذهنم جا مونده و من خبر نداشتم. حالا  من ناخونامو ار مامان بلند تر میکنم، لاک قرمز میزنم و سیگار میکشم درست مثل مادر بزرگی که تنها یک بار دیدمش . تو خونه ایم که مادر بزرگ توش مرد و بابا اجاره نداد من تو مراسمش باشم. اینجا یه خونه مخروبه بیشتر نیست و نمی دونم گردش ستاره گان چه طور بود که امسال سال تحویل ما اینجاییم. تقریبن سه ساعت مونذه به تحویل سال و من هنوزم نگاهم از پشت پنجره ی بدون پرده به درخت شاتوتیه که تو هیچ وخت ازش بالا نیومدی . اما آیدا ناراحت نباش اینجا هیچی مثل گذشته نیشت. یه خونه خرابه و یه درخت خشک شده و حیاطی که حتی یه علف هرز هم نداره از شدت خشکی ! اینا اصلن دل تنگی نداره.... باور کن....

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

"دل است دیگر، زیاد که دور و برش بپیچی، میگیرد"

دکتر امروزی کلن سه دقیقه هم وقت نذاشت برای معاینه. دوتا سوال کلی و ارجاع به یه بیمارستان بزرگتر!! میگه آزمایش خونت چیزی نشون نمیده. برو نوار پا بگیر! تا حالا نوار مغز و قلبو ...شنیدم اما نوار پا.....
راستش امروز واقعن جات خالی بود. تو که میدونی من فقط برا مشکلات کوچیک اولدوروم بولدورم دارم اما وقتی مشکل اساسی میشه ،وقتی برای یه لیوان چای هم مجبورم مامانو تو زحمت بندازم ،خیلی آسیب پذیرمیشم. زود عصبی میشم . گریه م میگیره و میخوام زودتر برگردم تو قلمرو خودم ؛ تو اتاق 9 متری م. برگردم و فقط به اتفاقای خوب فکر کنم .خیال بافی از بچگی ام منو آمروم میکرد...
فردا بازم وقت دکتر دارم. از شانس بد من بیمارستان جدید تا تو ده دقیقه فاصله داره و از شانس خوب تو این روزها تمام پیاده روی های ده دقیقه ای جزو آرزوهای محال من اند. می دونم همش تقصیر خودمه . به خاطرلجبازی های منه که الان ما اینجاییم. اما اشتباه نکن ،من هنوزم همون خرم . هیچ تغییری نکردم. این حرفام فقط درددله؛ یه جور غرغر که همیشه داشتم، خودت که یادته... نه؟

* هوا بوی باروت میده . کنار پنجره اتاق می ایستم و نفس می کشم... یک دو سه....یک ...دو...سه ...
مگه نه اینکه هر وقت بغض می کردم همین طوری آروم میشدم؟ پس چرا اینبار هرچی فاصله اعداد بیشتر ،این بغض لعنتی هم بزرگتر میشه...؟


۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

نمیدونم الان چند ماهه که اینجا چیزی ننوشتم. تقریبن شش ماهه که اینطوری ام  و هر روزهم بدتر میشم. این مریضی شاید بزرگترین دلیل افسردگی م باشه. پاهایی که هر روز باهاشون تمام مسیر دانشگاه تا سیدخندان رو طی میکردم، خیابون آزادی،جیهون،شریعتی و... حالا خاموشن و سرد. انگار از اول هیچ حرکتی نداشتن.دلم میگیره از این همه ضعف و ناتوانی.
دانشگاه نمیرم !هم راه رفتن سختمه و هم نمیخوام با گلابی روبرو بشم. میترسم نتونم خودمو کنترل کنم.از آدمای بی اراده و بی زبون همیشه متنفر بودم و حالا صمیمی ترین دوست دانشگاهیم شده سمبل تمام چیزایی که ازشون تنفر دارم. به جای اینکه از ما عذر خواهی کنه که به خاطر گناه اون تو دردسر افتادیم، سابقه دار شدیم و.... برعکس ! تو تمام محافل شخصی و عمومی ما رو به عنوان عامل از راه بدر شدنش معرفی میکنن و اون فقط سکوت میکنه. اوه چقدر از آدمای ترسو و بی جربزه متنفرم...
باید کارای مجله رو تحویل بدیم و این شاید آخرین همکاری ما باهم باشه. من همیشه معتقد بودم آدما رو باید جدا از خانواده و پایگاه اجتماعی شون دید. اما حالا میگم : اصل بد نیکو نگردد چون که بنیانش بد است!!! از یه خانواده ی سنتی که فقط اسم تحصیل کرده گی و ثروتمند واصیل بودن و یدک میکشه انتظار بی جای بافرهنگ بودن داشتم. فک میکردم شما تمام پارامترهایی که منجر به شعور اجتماعی میشه رو دارین اما حالا...
دلم برای خودم میسوزه... دلم خیلی برای خودم میسوزه...امیدوارم دیگه آدمایی مثل شماهارو هیچوقت نبینم.
این نوشته ها فقط برای ثبت ذهنیاتمه. فقط برای اینکه حرف دلمو بنویسم و آرامش بگیرم.  برای پایان تحمیلی دوستیمون... نمیدونم! شاید در این باره سکوت و گذره زمان از همه چیز بهتر باشه!

۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

ببین یه چی میگم نخند ! خب؟
نمیدونم چرا هر وقت میای مسنجر تپش قلب میگیرم و دمای بدنم میره بالا؟! حتی اگه اصلن با من حرف نزنی!!!
میدونم الان میخندی میگی : تو دیوونه ای! اما واقعن این حالاتا رو دارم....
امروز واقعن در برابرت کم آوردم. وقتی با احترامِ بسیار میوه های اهدایی مامان و انعام اضافه ی مدیر ساختمان را رد کردی، وقتی تمام غرور 17 سالگی ات را زیر پا گذاشتی که کار کنی،  وقتی......
میدانی تمام کودکان کاری که من دیده ام محدود میشود به گل فروش های سر چهارراه ها و تجربیاتی از این دست . اما حضور تو تازه بود. اصلن نمیدانم جرء کودکان کار محسوب میشوی یا نه؟!
همیشه وقتی کارگر قبلی برای نظافت می امد ترحمی در کار نبود . میگفتم او در گدشته کم کاری کرده و آینده هم خود به خود ساخته نمی شودخب !و نتیجه میگرفتم "مزد آن گرفت جانه برادر که کار کرد" اما تو کی وقت میکنی آینده را بسازی ؟!! راستی ناهار خوردی یا آن را هم نخورده بخشیدی؟!
میدانی انقدر از مشکلات روزمره پر بودم که ندیدم ، نه تو را و نه پله های خیس از تمیزی را. وقتی گفتی صبر کنید و بعد با آرامش تمام پله ها را تا جلوی در روزنامه انداختی ، شکستم !باور کن شکستم ... دست خودم نیست همیشه بی حواسم....همیشه...
اصلن تو  بگو من خنگ ، بگو ساده ،نفهم یا هرچی..اما واقعن در تمام این کشور مگر چند نفر همانند تو داریم ؟ مگر چند خانواده نیازمند کمک های دیگرانند؟ اصلن مگر چقدر نوجوان داریم که باید آینده ی این جامعه شوند؟ مگر چقدر پول میخواهد؟ چند بشکه نفت ؟ چند باغ پسته؟ بعضی ها چند وعده باید صبحانه خاویار نخورند تا بشود سهم تو از کشورت؟ بعضی ها چند سفر داخلی و خارجی را بدون کاروان صد نفری باید تشریف ببرند تا تو برگردی پشت نیمکت مدرسه؟چقدر.....
تمام روز مقاومت کردم که ننویسم . که قبول کنم این یک واقعیت بسیار بسیار ساده ست ...اما خواندن مقالات اجتماعی و آمار و ارقام خیالی کجا و دیدن یک واقیت ساده ی جامعه کجا؟!!!!!
نمی دانی، دلم از صبح گرفته ! برای سبکی وجدانم چرند مینویسم وتو خسته از کار روزانه گوشه ای از شهر به خواب رفته ای.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

میدونی گاهی ادم دلش میخواد دچار سوءتفاهم بشه. دوست داره مسنجروببنده ،گوشیو خاموش کنه وتلفن خونه رو هم جواب نده. بعد حس کنه یه نفر الان نگران میشه. حس کنه هر آن ممکنه اون یه نفر از در بیاد تو و بابت این بچه بازی ها دعواش کنه و ... در نهایتم ته دلش قرص شه که اون یه نفر هنوزم هست....!

۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

انقلاب،صفر!

دوباره امتحانات شروع شده . باید دو هفته بشینم تو خونه و فقط درس بخونم . به نظرم محاله. مامان میخواد لپ تاپمو توقیف کنه که سرو گوشم نجنبه و دوباره مشروط نشم اما فک نکنم نقشه ش بگیره.
این حکومتم که هیچ وقت خیرش به من نرسید. حالا هم این تاریخ لعنتی ش  برام شده درد سر! آخوند درس انقلاب باهام لج کرده میخواد حذفم کنه. مسخره ست به خاطر صفرِ انقلاب برا دومین بارمشروط بشم اما ...
گلابی میگه سخت نگیر اینا همش خاطره س. واقعن نمی دونم چرا هرچی خاطره ی این تیپیِ نسیب من بیچاره میشه؟!!


۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه

بالاخره با شغل فعلی هم خداحافظی کردم . نمی تونستم تحمل کنم هر روز یه جور اذیت بشم،حرف بشنوم یا نادیده بگیرنم .
دلم میخواست بعد چند وقت یه سامونی بگیرم اما دیدم ارزششو نداره.نمی تونم جایی کار کنم که حتی به یکی از مطالبشونم اعتقاد ندارم... گلابی میگه بریم پیش داداشش اما دوست ندارم آویزون باشم اونم بعد از اون حرفا...
الان آزادم و الیته بی کار . این حس رها بودنو دوست  دارم نمی خوام برای هر کاری و هر جایی از کسی اجازه بگیرم : زودتر برم؟.... دیرتر بیام؟ ..و ...

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه

نمیدونم تا کی میتونم اونجا دوام بیارم.اونجا هیچیش بهمن نمیخوره
از سر دبیروبچه ها بگیر تا اون دکتر احمق  که بهش میگم حلزون. از تیکه هاش خسته شدم از اینکه هی بگه شما فقط به درد اغتشاشا میخورین وهی من خودمو بزنم به نشنیدن خسته شدم. از اینکه بگه ما نمی فهمیم و فقط خودش میفهمه خسته شدم. از بی عضه گی خودم  از این سکوت احمقا نه ام حالم به هم میخوره اما ....
نمیدونم کار تو اونجا چقد ارزش داره .امرو همش یاد حرف استاد بودم ،می گفت من نمیگم خودتونو نفروشین ، چرا بفروشین ، اما به قیمت. یه جور که ضرر نکنی، حراج نشی ف یه جور که....
من فک کنم خودمو ،روحمو، اعتقادمو.........اشانتیون دارم ،نفروختم

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

میدونی! وبلاگ که همیشه برا خنده نیست. گاهی ام میشه توش داد زد، گریه کرد، فحش داد و...
کی فک میکرد اینطوری بشه؟ شاید مقصر اصلی واقعا خودمم! میدونید بچه هاواقعا متاسفم که رابطه مون این طوریه. احساس میکنم آلوده شدم ونگاهم بهتون عوض شده. از خودمو شما دلگیرم و بیشتر از همه از...
اصلن ولش کن باید بعد از این همه سال عاد ت کرده باشم دیگه! سر سودابه هم همین طور بود.اون موقع هم همین حسو داشتم اما حالا یادم رفته .دیگه برام بی معنیه. خدا کنه زود تربرگردم به حال اول. دوست ندارم باهاتون یه رنگ نباشم. گلابی ،شوتک ؛منو ببخشین.

۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

از آنروز دشمن بما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت

هر آدمی یه آستانه ی تحملی داره و تحمل منم کم کم داره به زیر حد استاندارد میرسه. تو دو ماه اخیر سه تا پیشنهاد کار نسبتن خوبو از دست دادم چون حاضر نبودم حجابی بیشتر از عرف جامعه رو رعایت کنم. نمی دونم اینطور تنهایی ایستادن جلوی این قانون غلط چه تاثیری در کل جامعه داره! تموم اونایی که روزای اول از آزادی و استقلال و...حرف میزدن الان تو ایسنا وفارس و...استخدام  شدن و من به تنهایی میخوام این جزیره ی آب گرفته رو نجات بدم.
میخوام با خودم رو راست باشم،دیگه کم آوردم از بیکاری! رو این پیشنهاد آخری جدی ترفکر میکنم...